محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
335
خلد برين ( فارسى )
وى نمود به جائى نرسيد و به مقتضاى قضا به آب آن نصايح سودمند آتش آن فتنه و غوغا تيزتر شد و قطع رشتهء خصومت جز به ميانجى تيغ تيز و شمشير خونريز تعلق نگرفت . و چون ناصح مهربان از ميان ايشان بيرون آمد امراى زياده سر با لشكرى سراپا دل و جگر متوجه معركهء شور و شر گرديدند و لشكر ظفر اثر خاقان بحر و بر نيز از راه دفع صايل در مقابل امراى جاهل صفآراى شده قلب سپاه به عز طلعت شاه دينپناه آرايش گرفت و ديو سلطان و چوهه سلطان چون فتح و ظفر ملازمت ركاب خسرو خورشيد فر اختيار نمودند ، و ميمنهء ميمنت انجام به وجود برون سلطان و قراجه سلطان و اخى - سلطان تكلويان استحكام يافت و ميسرهء بايسر مقرون به سركردگى دمرى سلطان شاملو و محمد خان ذو القدر اوغلى نمونهء سد اسكندر گرديد . جيش پر طيش استاجلو نيز به تسويهء صفوف پرداخته كپك - سلطان در قلب قرار گرفت و سركردگى برانغار به پايمردى جلادت منتشا سلطان و ضبط جرانغار به جرأت سرشار قازوق سلطان تعلق پذيرفت . و بدين آئين چون آن دو لشكر پر خشم و كين به قصد جان يكديگر متوجه معركهء شور و شر گرديدند بهرام خونآشام تيغ از كف نهاده انگشت تعجب به دندان گرفت كه چرا اين دو لشكر نامور كه به معاضدت يكديگر چراغ فتح و ظفر مىافروزند اكنون خرمن حيات هم را به شعلهء تيغ و خنجر مىسوزند ؟ و زمانه را دل از حسرت خون شد كه اين دو سپاه كينهخواه كه پيوسته روز اعداى دين و دولت يك پادشاه را چون شب تيره سياه مىدانستند از چه راه روى بى - رحمى به دفع و رفع يكديگر گذاشتند . القصه چون صفوف قتال و جدال آراسته گرديد نخست كپك - سلطان و منتشا سلطان مركب جلادت به ميدان تاخته بر امراى تكلو اسب انداختند و چون آتش سوزان و برق فروزان در جوش و خروش آمده چراغ زندگانى بسيارى از غازيان تكلو را به باد حملهء پىدرپى خاموش ساختند . در اثناى دار و گير ، برون سلطان و قراجه سلطان